تبليغاتX
برای جوانان ایران پهناور


برای جوانان ایران پهناور

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن

 

زندگی مثل یه پل قدیمیه! به این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیرتر خراب میشه به این فکر کن که اگه افتادی یکی باشه که دستتو بگیره

 

با غیرت  به زنش میگه: خانم جان دوست داشتی مرد بودی؟ زنه میگه: نه، دوست داشتم تومرد بودی

 

نظامی ترین جمله عاشقانه: توی اردو گاه قلبت، منم یه اسیر جنگی، تو منو شکنجه میدی، توی این قلعه ی سنگی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:41 توسط یک دوست| |

   گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 13:26 توسط یک دوست| |

 

بخوان به نام خداوند

ای محمد

ای احمد

و تو هر چند امی بودی،خواندی

نوبت عاشقی دستهایی بهار آورده رسیده بود،نوبت آخرواپسین و والاترین پیامبر.

تو آمدی و باید می ماندی،تا تمامت جان و جهان را به خدای خویش فرا می خواندی.

چهل سال تماماز غم انسان کامت شرنگ ماتم بود و دلت سر ریز اندوه و غم

ای سوار سبز پوش حرا

ای در دستانت چراغ درخشان رهگشا

برای رهایی انسان ها وقتی هزار چشمه ی نوردر نهادت نشست و فروغ روحت به ملک جان پیوست

خدا فقط برای تو مرزهای مکان وزمان را گسست.

نفمه ی سروش هرگز تو را نترسانید و هیچ کس جز خدا آ؛رامشت نبخشید.

بعثت تو کلید رهایی از قفس خودخواهی است،و مژده ی پرواز در اوج انسانیت.

بعثت تو بشارت بهار است و نوید نور و سرور.

ای خاتم پیامبران مبعثت مبارک

 

 

خواند زبان دلم ثناي محمد (ص)


ماند خرد خيره در لقاي محمد (ص)


ديده دل ، جام جم به هيچ شمارد


سرمه کند گر زخاک پاي محمد (ص)


بعثت رسول اکرم بر عاشقان حضرتش خجسته و ميمون باد


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:49 توسط یک دوست| |

دوستان تو سه گروهند :

دوست تو

دوست دوست تو

دشمن دشمن  تو

و

دشمنانت سه گروهند :

دشمن تو

دوست دشمن تو

دشمن دوست تو

پس خودت ممواظب باش.

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:50 توسط یک دوست| |

سلام به همه  

به تولد متولدین تیر خوش اومدین

نخصوزن داداشم و آبجیم

بفرمائین

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

    صبر کنید کیکم بیاد

تولد تولد تولدت مبارک

بیا شمعا رو فوت کن

تا صد سال زنده باشی

واااای هدیه ها!!!!!!!!!

حالا از اول

الهی صد ساله شی

نه

صدوبیست ساله شی

نه

صدوبیسشت سال کمه

همیشه زنده باشی

 

حالا یکم آروم باشین میخوایم واسه داداشی دعا کنیم.

خدایا/ای خدای مهربون

ازت میخوام به داداشم کمک کنی تا تو تمام کارهایی که دلش میخواد انجام بده موفق باشه.خدای مهربون شنیدم که میگن وقتی میخوای یکی از بنده هاتو به حال خودش بذاری تموم آرزوهاشو بر آورده میکنی-من ازت میخوام داداشمو همیشه در پناه خودت نگه داری و تموم آرزوهاشو بر آورده نکنی/فقط اونایی رو بر آورده کنی که به صلاحش باشه.       آمین

 

داداشی

ببخشید

تنها کاریه که تونستم واست بکنم.

امیدوارم ازم قبول کنی.

شرمندتم

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:27 توسط یک دوست| |

به علت کنکور

تا ۶/۴/۸۸

تعطیل میباشد.

التماس دعا

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 22:39 توسط یک دوست| |

کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني.

پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي

مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني

تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد

 در کنارش باشي

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:48 توسط یک دوست| |

هيچ کس کسی را از دست نمی دهد...زیرادرواقع هيچ کس کسی رادراختیا رندارد... ...!

این تجربه واقعی آزادی است...دارا بودن مهمترین احسا س دنیا بدون دراختیار داشتن آن

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:46 توسط یک دوست| |

 عالم همه محو گل رخسار حسین است ، ذرات جهان

 درعجب از کار حسین است . دانی که چرا خانه ی

 حق گشته سیه پوش ، یعنی که

 خدای تو عزادار حسین است

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:11 توسط یک دوست| |

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا

 اما شیطان از عشق  و استواری و دعا متنفر بود

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان

 نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش

نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی

خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.

 دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز

 نمی شود

:شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت

 نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود

خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند

پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند

خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را

......دختر نخستین گره را باز کرد  

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:29 توسط یک دوست| |


Design By : Night Skin